پروردگار مهربان من...
در هراس دم میزنم. در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است.
این حوران زیبا و غلاان رعنا همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند. اما خود
بی پاسخ مانده ام.
هیچ کس ...هیچ چیز در اینجا "به خود" هیچ نیست.
"بودن من" بی مخاطب مانده است. من در این بهشت همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در" سرزمین وجود "بیگانه بوده ای . کسی را برایم بیافرین
تا در او بیارامم.
دردم درد بی کسیست...
چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیباییها را تنها دیدن و چه بد بختی آزار دهنده ایست تنها خوشبخت بودن...
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
بیشتر از هر وقت... دشوار تر از همه جا... احساس می کنیم که در این (( مثنوی)) بزرگ طبیعت
((مصرعی )) نا تمامیم...
بودنمان انتظار یک (( بیت )) شدن....
در شهری بزرگ من تنهایم
مثل کرمی کوچک در چمن زار
مثل پنج سالگی
برای راه رفتن در شهری بزرگ
من تنهایم
مثل برگی که در حال افتادن است
میان درختان صنوبر در کو چه ها
من تنهایم
مثل خاک تا بهار آینده